محمدهانیمحمدهانی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
بابا مهدیبابا مهدی، تا این لحظه: 41 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
مامان معصومهمامان معصومه، تا این لحظه: 39 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
سالگرد عقد ماسالگرد عقد ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

محمدهانی جون

اولین غذای من

مامانی من دیگه بزرگ شدم به من غذا نمی دی؟؟؟؟ چرا عزیزم اجازه بده آمادش کنم اینم از غذای شما حریره بادام خوشمزه...بفرمایید البته شروع غذای محمد هانی با لعاب برنج در پستونک بود ...
10 بهمن 1392

عکس های 6 ماهگی

من خیلی کارا بلدم که شما خبر ندارین بلدم خودمو لوس کنم برای مامان(آخه بالاخره مامان سیرم می کنه) بلدم بشکن بزنم بلدم کاراته بازی کنم و بلدم دست تپلی هامو بخورم...به قول مامان بخوله پسلم.... اصلا دهخدا مامانمو ببینه سکته میزنه با این تلفظای درستش چشمامو گرد می کنم و انگشتمو میارم جلو به مامانی میگم فقط اگه رفتین د...د و منو نبردین سر و کارتون با لثه های منه.گاز لثه ای می گیرم.... الهی مامان این روزای سرماخوردگیتو نبینه که اسپری مصرف می کردی باز این مامان قربون صدقه من رفت وسط صحبتام....چکار کنیم دیگه رفیق بی کلک مادره توجه به ژست خودم و شکل رو لباسمم داشته...
10 بهمن 1392

0.5 سالگیت مبارک

حالا دیگه بزرگ شدی ماه من....شاید واسه همه نیم سال زیاد نباشه اما واسه من و تو و بابا که لحظه لحظه زندگیمونو با هم بودیم این 6 ماه یه عمر خاطره است.تو 5 تا 6 ماهگیت دستت که به چیزی نمیرسه یا از پاهات کمک می گیری یا از سرت....لثه هات خیلی میخاره. لیسکتو میگیری دستت و شروع می کنی به خوندن(یییییییییی...)شبا کنارم موازی می خوابی صبح کاملا عمود بر مامانی...بابایی چند بار سعی کرده صافت کنه بازم فایده نداره...جالب اینجاست فقط طرف مامانی می چرخی و صبح سرت نزدیک قلب مامانیه...فقط میدونم خیلی مامانی شدی و دیگه اصلا خونه مامان جون اینا و عزیزجون اینا تا مامانت نباشه آروم نمی گیری و مدام لب میذاری تا مامان بیاد... وقتی میای بغلم اگه دور نگهت دارم ت...
7 بهمن 1392

بازم شعر برای کودکم

قند عسل شیرین قند عسل مامانی                  بپر بیا تو بغل مامانی دس دسی و سرسری کن نمکدون  دلبری کن مامانتو بخندون   بابات که رفت بای بایی کن ملوسک     یکم واسم نای نایی کن عروسک کاسه نبات سفره قند خونه               شیرینیات تو خاطرم میمونه بزرگ شدی بهت میگم چی بودی       میگم واسه من و بابات کی بودی خدا یه هدیه به من و بابات داد    &n...
2 بهمن 1392

کارهای جالب 6 ماهگیت

حدود یک هفته است عمو علیرضا یادت داده موتور بازی کنی.اون بغلت می کنه و تو اتاق راه میره و بوررررر صدای موتورو در میاره.تو هم یاد گرفتی بابا رو اسیر خودت می کنی و میگی بورررر.یعنی موتورسواری میخوام و وقتی بابا می ایسته باز صدای موتور در میاری.امروز 25 دی دو تا کار جالب یاد گرفتی.دست دستی کردن و غلت خوردن.وقتی تاتی تاتی می بریمت دست دستی می کنی که یعنی تشویقم کنید.وقتی غلت خوردی چنان جیغی کشیدم(از خوشحالی)و با دومین غلت فیلمتو گرفتم.فدات بشم که با اینکه حال نداری و سرماخوردی بازی یادت نمیره...     ماهی کوچولوی من اینم شیطنتای خونه مامان جون با دایی محمدرضا.کفش اسپرت هم بهت میاد مامان...     ...
27 دی 1392

شعرهای مامان

تازگیا واسه خوابوندنت شعر میخونم... گنجشکا آواز نخونین                     برین تو باغچه نمونین کلاغا غار غار نکنین                      غنچمو بیدار نکنین به باد بگین هو نکشه                    عزیزکم بیدار میشه هفت در و هفت بندون کنین            دیوا رو تو زندون کنین فرشته ها بی...
27 دی 1392