محمدهانیمحمدهانی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
بابا مهدیبابا مهدی، تا این لحظه: 41 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
مامان معصومهمامان معصومه، تا این لحظه: 39 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
سالگرد عقد ماسالگرد عقد ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

محمدهانی جون

خندیدنت حرف زدنت....منو کشته

تو سه ماه و 8 روزگی وقتی بغض می کنیم لب میذاری و وقتی میخندیم تغییر موضع میدی و میخندی... تازگی هم میگی مام و بوبا.اسم بابا رو که می شنوی ذوق می کنی.... تو خیلی شیرینی مامانم............... ...
29 آبان 1392

همایش شیرخوارگان حسینی و محمدهانی کوچولو

  السلام علیک یا أباعبدالله   وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا   سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار   ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم   السلام علی الحسین   وعلى علی بن الحسین   وعلى أولاد الحسین   وعلى أصحاب الحسین...   سلام .امسال اولین باری بود که فرشته کوچولوی خودمو به آغوش گرفتم و به یاد طفل شیرخوار حضرت امام حسین(ع) همنوای شهید شش ماهه صحرای کربلا ، لالایی‌ خوندیم و با رباب مادر علی اصغر(ع) همدردی کردیم .مادر نمیدونی وقتی شما را روی دستانم به سوی حضرت حق بلند کرده ب...
29 آبان 1392

خدارا شکر تو سالمی...

شب بود و تو با آرامش خوابیده بودی.چند وقتی بود که شبها به جای روزها قطره مولتی ویتامینتو میدادم.برای همین منتظر فرصتی بودم تا چشمای خوشگلتو باز کنی.وقتی چشمات باز شد فکر کردم دیگه بیدارشدی و متاسفانه تو اون وضعیتت قطره رو ریختم داخل دهانت و اون اتفاق بد افتاد...نزدیک بود محمد هانی خوشگلم خدای ناکرده راه نفسش بسته بشه.عزیزجون و آقاجون کمک کردند که این اتفاق نیفته.خدا را شکرت...خدایا این اتفاق واسه هیچ نی نی ای نیفته....آمین واسه همین یه سری تصویر پیدا کردم تا مامان باباها تو یه همچین شرایطی بدونن چکار کنن:  در ابتدا سعی كنید جسم خارجی را (در صورتی كه قابل مشاهده است) با گرداندن انگشت در داخل دهان نوزاد خارج نمائید. باید مراقب باشید ك...
8 آبان 1392

کارهای جالبت

از 2 ماه و 10 روزگی به همه لبخند میزنی و برای من و بابا می خندی.من و بابا و اطرافیای نزدیک مثل باباجون و مامان جون و عزیزجون و آقاجون و عموها و خاله و زن عمو رو میشناسی و نسبت بهشون عکس العمل نشون میدی. از این هفته یعنی 2 ماه و 21 روزگی اجسام رو لمس میکنی و دوست داری جنس اونا رو حس کنی.مثلا دست روی صورت بابا می کشی که زبره یا عروسک خزی که نرمه.وقتی داری بیدار میشی از خواب دستتو می گیرم و نوازش می کنم.اونوقت تو دوباره لالا می کنی.... دوست دارم
29 مهر 1392

دلت واسه عزیزجون و آقاجونت یه ذره شده...

برای عرفه عزیزجون و آقاجونت مشرف شدند مشهد...میدونم دلت تنگ شده...امروز عزیزجونت تماس گرفته بود و میگفت نی نی های حرمو جای هانی میبوسم از بس که دلم تنگه واسش...اونا هم دلشون تنگ شده...اما بدون رفتند دعات کنند که انشاءا...همیشه سالم باشی و خودتم بری مشهد .... ...
28 مهر 1392