محمدهانیمحمدهانی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
بابا مهدیبابا مهدی، تا این لحظه: 41 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
مامان معصومهمامان معصومه، تا این لحظه: 39 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
سالگرد عقد ماسالگرد عقد ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

محمدهانی جون

اولین قدم های زندگی

چندوقتیه همش میزنی به ما که بلند شید و منو راه ببرید.حتی یه بار به آقاجون گفتی تاتا.یعنی منو تاتا ببر.حدودا یک متر رو خودت بدون کمک قدم برمیداری....اما امروز 21 تیر 4 شایدم 5 متری رو قدم برداشتی و مامانی یعنی من فقط جیغ و تشویق و دست تا تاکردنت مبارک ...
21 تير 1393

این چیه؟

قربونت برم که چند روزه گیر میدی که این چیه؟؟؟و گاهی هم خودت جواب میدی...برقّه(یعنی نه ق معمولی ق با غلظت بیش از حد) هر صدایی از تلویزیون بیاد اهمیت نمیدی مگر اینکه قرآن یا دعا یا اذان باشه و یا صدای خوندن بچه گونه هم جذبت می کنه.منم انیمیشنای شبکه پویا رو دانلود کردم و واست میذارم.صدای دعا یا قرآن یا اذان که میشنوی باهاش همراهی می کنی و خیلی جدی انگار داری باصوت میخونی محمدهانی درحال توجه به تلویزیون و همراهی با قرآن چندروز پیشم اومدین محل کار مامانی و منو غافگیر کردین....اینم از مدیر عامل کوچک ...
18 تير 1393

تازه های محمدهانی

چند روزیه مامانی یه روز درمیون میره سر کار و شما هنوز از وابستگیت به مامان کم نشده.خونه مامان جون بری یا عزیزجون خوب بازی می کنی و خوب سرگرمشون می کنی و اجازه نمیدی به کاراشون برسن .اما ساعت 2 که موقع اومدنمه دیگه بهونه گیری شروع میشه.تا از راه میرسم اگه منو حتی نبینی اما صدامو که میشنوی عکس العمل نشون میدی و لب میذاری.قربون اون لب گذاشتنت بشم من! خلاصه به قول آقاجون یکه شناس شدی!!! تازگیا برنامه ریختم 5 وعده بهت غذا میدم.صبحانه میان وعده ناهار عصرانه شام!! البته شما اینا رو سر جمع حساب کنیم یه کاسه کوچیک نمیشه که میخوری اما از هر کدوم یکم رو بهت میدم تا تنوع غذایی باعث بشه بیشتر بخوری و تپل بشی...اگه بازیگوشیات و از در و دیوار بالارفتن...
11 تير 1393

داری به یکسالگی نزدیک میشی و از همیشه شیطون تر

همش از در و دیوار بالا میری میگیم کلاغ چی میگه میگی قا قا از هرچی میوفتی دعواش می کنی و میزنیش و میگی دَه برای بازی میزنی رو دستمون و میگی چیپ چیپ کلاغ پر بلدی.... چند روز پیش هرچی تلاش کردی از اوپن مامان جون اینا بالا بری نتونستی و اول از روی صندلی با کمک مامان جون و بعد از روی صندلی خودتو روی اوپن کشوندی....خوشم میاد راه حل پیدا می کنی مراحل بالا رفتن از عسلی هایی که بخاطر شما کنار تلویزیون چیدیم تا شما به سیم برقا دسترسی نداشته باشی 10 ماه و 12 روزت بود که بردیمت دکتر سالک بخاطر تغذیه ات و دکتر گفت وزنت کمه و قدت از سنت یک ماه بیشتره و گفت باید تا یکسالگی 1.5 کیلو اضافه کنی ولی مگه با این کارات می...
6 تير 1393

عکسهای جا مانده

4 کیک تولد بابا 93/3/14 پارمیس خانم خونه خاله محبوبه و بازی با پرنده خاله اینا بازی با عصای مادرجون مامان " سر زدن به آقاجون در مراسم اعتکاف بدون شرح ...
26 خرداد 1393

پرحرف شدی حسابی...

بهت میگیم ببعی میگه میگی بع بع گاوه میگه میگی ما ما جوجه میگه میگی جیک جیک جاروبرقی میگه میگی بووووو با صدای اذان ساکت میشی و میشینی و اذان میگی دایی هم میگی مدام با اسباب بازیهات حرف میزنی برق برق هم که میگی انگار میخوای مثل بابات مهندس برق بشی خلاصه اینطور پیش بره تا میاد یه سالت بشه کلی کلمه یاد میگیری همش هم دستاتو ول می کنی تا بایستی... یه روزم بابا ذوقتو کرد وبلندبلند خندید شما هم تو صورتش نگاه میکردی و قش قش قش میخندیدی و بابا از اون طرف عین شما و من مونده بودم بین شما که چتون شده ببخشید دیر به دیر میام آخه خیلی شیطون شدی همین الان هم نمیذاری بنویسم ...
22 خرداد 1393