محمدهانیمحمدهانی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
بابا مهدیبابا مهدی، تا این لحظه: 41 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره
مامان معصومهمامان معصومه، تا این لحظه: 39 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره
سالگرد عقد ماسالگرد عقد ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

محمدهانی جون

پیام بابایی به مناسبت تولد محمدهانی

امروز با شوق زیاد  پنجره ها را باز کردم ،چون نسیم، روز میلاد اقاقی ها را جشن گرفته است و گویی بهار، روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است .آری امروز درست یک سال از روزی که گل خشگل من غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه اش را به ما داد می گذرد زیباترین هدیه خدا که مانند سروشی روح بخش به زندگی ما نور امید دمید و قدمهای کوچکش برایمان پر از خیر و برکت شد و بهانه ای شد برای شکرگذاری دریای بیکران رحمت الهی . . . یکسال از تولد غنچه زیبای زندگی ما محمد هانی جون  گذشت و همسر عزیزم بهتر از هر کسی از تو مراقبت کرد و بیخوابی ها و سختی ها رو بدون چشم داشت تحمل کرد تا امروز شما شاد و سالم باشی،مادری مهربان و از خود گذشته که...
9 مرداد 1393

تولد یکسالگی نفس مامان و بابا

        در دوردستها که خدا میان چشمهایت خانه کرده بود... من بیقرار منتظر آمدنت بودم و توکه انگار دل نمی کندی از لبهای فرشتگان. طنین آواز تو بود که انگارگوشهایم جزتو نمیشنید... خداوند تورا به من هدیه دادو من همیشه دلشوره دارم از اینکه شاید آنچه میپنداشتم نباشم ... نفس هایت که به گونه هایم ساییده می شود انگار آرامش بهشت را به چشمهایم میفرستی. دستهایت که می چرخد و میان دستهایم پنهان می شود...خنده هایت که ریش میشوم وعاشق چشمهایت که عمق نگاهم را می کاود و من همیشه تو را کم داشته ام. از داشته هایم دلتنگ که میشوم انگارصدای گریه های توست ، تنها نوازشی که مرا بخودفرو میبرد که تو فرشته ای...
8 مرداد 1393

همش میگم خدا راشکر

خدا راشکر که به ما یه بچه سالم دادی... هرموقع یه کار جدید انجام میدی از اینکه بچه منی احساس غرور میکنم و از خوشحالی کلی ذوق می کنم و میگم خدا راشکر... دیروز بابا با اینکه روزه بود بخاطر شما از نردبون بالا رفت و تزیینات تولدتو انجام داد.چون میدونیم بازیگوشیهات و واکسن زدنت هفته دیگه رو ازمون میگیره و فرصت نمیشه با حوصله آمادشون کنیم.شما هم کلی ذوق کردی و همش میگفتی این چیه؟ اونم با صدای کلفت و مردونه خودت تازه بادکنکا رو که وصل کردیم تا بابا آوردت داد زدی توپ توپ و همینطوری تکرار می کردی و نشون میدادی... بعدم کلی با توپت بازی کردی و با پات شوت میکردی.یعنی حالا تازه راه افتادیا!!!!!! کلا دوست داری توپ شوت کنی یا ماشین بازی کنی و...
3 مرداد 1393

حرف زدن پسرم

این روزها غیر از بازی کردن و بازیگوشی و راه رفتن حرف زدنت ما رو به حیرت میاره و یاد گرفتن کلمه ها به سرعت ما رو ذوق زده می کنه... ازپله ها یاد گرفتی بالا میری و هر پله رو که بالا میری میگی یا علی اگه بخوای چیزی رو هم بلند کنی میگی یا علی از نردبان هم بالا میری بازم میگی یا علی بهت با صدای بلند میگم یک.    دو.       شما هم میگی سه کلمه توپ و عکس و عروسک رو هم میگی   من و بابا هم واسه تولدت برنامه ها ریختیم و تم تولدتم انتخاب کردیم و واست وسایل تزیین خریدیم...شکل کیکتم انتخاب کردیم اینم از عکسای جدیدت که واقعا برای گرفتن هر کدوم خیلی زحمت کشیدم.چون اینقدر بازیگوشی و حرکت می کنی که...
1 مرداد 1393

تولدقمری نفسم 20 رمضان

محمدهانی جونم پارسال 20 رمضان بود که گل من یعنی شما بدنیا اومدی...شبش شب احیا و شب شهادت مولا علی ع بود و من تو بیمارستان با اینکه درد داشتم اما صدای احیای مردم مسجد بغل بیمارستان آرومم می کرد.ماهم تو گوشت که اذان دادیم یه اسمتو گذاشتیم محمدهانی و یه اسمتو علی... امسال هم برای سلامتیت تو شب شهادت امام تو مسجد خرما دادیم تا انشاءا... خدا همیشه پشت و پناهت باشه و علی یارت البته من امسال بخاطر شما مسجد نرفتم چون ترسیدم بازیگوشیات حواس بقیه رو هم پرت کنه.اما شما هم خوابیدی و بعد بیدارشدی و فقط تلویزیون رو نشون میدادی و میگفتی این چیه؟و من که میگفتم دعا آروم میشدی...گاهی هم با روضه ها بغض میکردی و میخواستی گریه کنی....که من آرومت می کردم ...
28 تير 1393

این بچه بازیگوش

هر روز از دیروز شیطون تر و باهوش تر دیگه تقریبا راه میری اما با احتیاط و آهسته....مدام یه جایی رو پیدا میکنی دستتو میگیری بهش و از این طرف به اون طرف تمرین میکنی که بهتر راه بری.... البته تشویقای ما هم بی تاثیر نبود... دندون هفتمتم که بیرون زده و الان یکم بزرگ شده...از بس بازیگوشی نمیذاری ببینیمش...دهنتو سفت می بندی که نبینیم....دیگه تا میاد تولدت بشه راه رفتنو خوب یاد گرفتی...آفرین پسرگل مامان و بابا از وابستگیت بگم که نسبت به مامانی هرروز بیشترو بیشتر میشه و فقط چسبیدی به مامان حتی تو خواب...
26 تير 1393

تولد مامان و سالگرد ازدواج بابا و مامان وسالگرد قمری تولد بابا

هورااااااااااا امسال 22 تیر سالگرد ازدواج من و بابا با حضور مهربون کوچولو رنگ و بوی دیگه ای داشت... امسال این جشنو سه نفری برگزار کردیم و بابا شب 21 تیر ما رو برد قایقرانی و شما حسابی اونجا تاب تاب عباسی بازی کردی و افطار خوردیم و بابایی به من یه جفت کفش واسه سالگرد ازدواج و یه جفت گوشواره واسه تولدم هدیه داد و منم یه جفت کفش تقدیم بابای مهربونت کردم و بعد برگشتیم و شب خونه عزیزجون و آقاجون عمو جواد زحمت کشیده بود و کیک پخته بود و بابا بستنی خرید و خوردیم و حسابی خوش گذشت.امروز هم مامان جون و باباجون اومدند خونمون و زحمت کشیدند و هدیه آوردند... دست همه درد نکنه....دست شما هم درد نکنه که مثل همیشه خوب بودی ...
23 تير 1393